تو بدری و خورشيد تو را بنده شدهست
تا بنده تو شدهست تابنده شدهست
زان روی که از شعاع نور رخ تو
خورشيد منير و ماه تابنده شدهست
دیده هایم را به خود مشغول کن
و بگذار نظاره گر تو باشند
و گوشهایم را با صدای خود آشنا کن،
سرانجام بگذار با تو باشم و پیوسته نگاهبانم باش.
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پربلا کند
حقا کز اين غمان برسد مژده امان
گر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پيش آيد و گر راحت ای حکيم
نسبت مکن به غير که اينها خدا کند
در کارخانهای که ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف رای فضولی چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد
وان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
يا وصل دوست يا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عيسی دمی کجاست که احيای ما کند
بُعد ديگر اسلام در حج، بُعد سلوکي است. هر فردي در حج، از <تلبيه> شروع ميکند; يعني دارد جواب خدا را ميدهد. پس دعوتي را شنيده است. مني که ميگويم <بله>، دارم جواب ميدهم. پس صدايي را باور کردهام و وقتي که با اين تأکيد بله، بله جواب ميدهم، اين تأکيد نشان ميدهد که من صداها و دعوتهاي زيادي را شنيدهام و داعيهايي وجود دارند. اين داعيها چه کساني هستند؟
با توجه به آيات، خودِ شيطان داعي است. نفس داعي است. خلق داعي است. غضب، شهوت، دنيا و زينتها همه داعي هستند. از موي سر گرفته تا ساق پا، از بچهها و اسباب بازيها و متاعهاي دنيا، همه دعوت ميکنند; اِلَيَّ، اِلَيَّ ; <به سوي من، به سوي من> ميگويند.
خوشحالم بعد از مدتها دوباره براتون مطلب مي نويسم،
ما براي اينكه بتونيم به خوبي برسيم يا بهتر بگم خوب بشيم ميبايستي كه از خوشي ها بگذريم، و گاه اين خوشي ها تمام زندگي ما رو تشكيل مي دهند و ...
آنچه که باعث ميشود تا به دلداري روي بياوريم، تجربهي جمال و جلال و کمال و تجربهي محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسهي دلدارها با هم و مقايسهي دلدار با خويش، زمينهاي براي انتخاب و ترتيب اهميتها ميشود. تجربهي محروميت و نقص و يا تجربهي خشونت و ضعف و يا زشتي و پستي، باعث روي برگرفتن و رخ برتافتن ميشود و اين تجربه عامل زهد و آزادي و رهايي از تعلقهايي است که با عادت و يا غريزه و يا تلقين در وجود ما ريشه گرفته است.
توجه به مهدي که در اين دعا ميخوانيم; انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الي اللّه1 ، از آنجا شکل ميگيرد که ما محبوبهاي ديگر و رهبران ديگر را تجربه ميکنيم و به ضعفها و محدوديتها و يا پستيها و زشتيهاي آنها راه مييابيم. و از آنجا شکل ميگيرد که ميبينيم ديگران ما را براي خويش نردبان ميخواهند و از ما پل ميسازند. نميخواهند که ما با کارهامان رفعتي بگيريم، که; ميخواهند کارها پيش برود و سامان بگيرد. و از آنجا شکل ميگيرد که ميبينيم ديگران ما در دستهاي کوچک و آلوده و حتي پاک آنها، جا نميشويم و در حوض کوچک آنها جايي نداريم. آدمهايي که توسعه يافتهاند و پوستهها و ديوارها را شکستهاند نميتوانند دوباره به زندانها باز گردند و نميتوانند سر بر دامان کساني بگذارند که زندانبان آنها هستند. محدوديت با توسعه سازگار نيست. استثمار با رشد آدمها سازگار نيست.
آنها که ميخواهند در يک جمله، از فقر و ضعف و عجز خويش و از توجه و لطف و قرب و بخشش او حرفي بزنند، با يک جمله اين همه را نشان بدهند، اينها دعا ميکنند تا نشان بدهند که فقيرند و نشان بدهند که غني و سميع و قريب و مجيبي هم هست. اينها با دعا فقط ميخواهند از اين ربط و پيوند و از اين وجود ربطي و وابسته نشاني بدهند و ميخواهند که غنا و قرب و سمع و اجابت او را يک جا امضاء بنمايند.
با اين ديد از دعا و در آن زمينهي بحران و گرفتاري که راه رفتهها به
پيوندهايي نياز دارند، ميتوانيم به نمونهاي از دعا روي بياوريم. و اين نمونه دعايي است از ابوحمزه، از امام سجاد 7 .
راستي اين دعا درس است، براي آنهايي که به جز از خويشتن درس نميگيرند و جز با زبان خود اصلاح نميشوند و جز از خويش از کسي نميپذيرند.
آنها که ديوارهاي غرور و کبر و حساسيت و بدبيني، وجودشان را گرفته و از بيرون به آنها راهي نيست. اينها ميتوانند با دعا و با زبان خويش به خود بياموزند.
با اين ديد، دعا درسي است که بايد آن را آموخت و سپس همراه نيازها و در لحظههاي بحراني با جملههايي از آن، زندگي کرد، همان طور که قرآن را دو نوع قرائت ميکرديم.
و اگر از اين چنين ديدي در ما آمد، که از دعا درس بگيريم، آنهم در لحظههايي که اسير ديوارهاي کبر و غرور هستيم و يا در لحظههايي که در جايگاه و بلندي از پستها و مقامها نشستهايم که صداي پايينيها به ما نميرسد، همچون زمينهاي بلندي که جز از باران آب نميگيرند و قلههايي که جز با ابرها دوست نميشوند، اگر با چنين موضعي به دعا رو بياوريم، ناچاريم که پيش از بررسي نمونهها، با زمينههايي آشنا شويم و از روشهايي گفتوگو کنيم که امکان بهرهبرداري بيشتر فراهم شود. اين روشها در روايات وارد شدهاند و به اشاره از آن همه سخني ميآوريم.
امروز بعد از مدتها بالاخره قالب وبلاگمو عوض كردم، يه خونه تكوني كوچولو،
اميدوارم خوشتون بياد.
سال نو مبارك،
چقدر زود مي گذره،
چقدر از سال پيش تا حالا تغيير و رشد در جهات مثبت داشتي؟
چقدر از اخلاق هاي ناپسند رو دور ريختي؟
چقدر با خدا بودي؟
چقدر ازش طلب كردي؟
چقدر طالبي براي وصل او؟
و ......
در هر حال از خود خدا بخوايم كه امسال كمكمون كنه بيشتر باهاش باشيم،
راستي برا شفاي مريضا هم دعا كنيم.
دلي شكسته و چنگي گسسته گيسويم
ولي به زخمه غيبي هنوز ميمويم
اخلاص كه جهت عمل و صالح بودن عمل را شكل ميدهد چون حسنات و خوبيها آنگاه صالحات ميشوند كه در جايگاه و در جهت مناسب نشسته باشند، اخلاص، كه اين صلاحيت را ميسازد، ريشه در رجاء لقاء خدا و اشتياق لقاء خدا و انس به لقاء خدا و تمناي لقاء خدا دارد و هر اندازه كه درجهي رجاء بالاتر برود و به تمنا و اشتياق و انس برسد، اخلاص عميقتر و گسترده تر خواهد شد و تصعيد نيّت و توفير نيّت1 شكل خواهد گرفت.
دلي كه موقف دنيا براي او گشاد است و اين مرتع براي او سرسبزي و شادابي دارد، كوچ نميكند و رحل نميبندد و بانگ رحيل را انتظار نميكشد و حتي بر نميتابد كه خط زندگي او با خط مرگ تقاطع دارد و مرگ او را از كارها و خواستهها و آرزوها و نتايج كارهايش جدا ميكند و از بتهايش دور ميسازد.
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
ديروز تولد من بود، دوستان خوب من با گفتن تولدت مبارك ، من رو از پوسته قديميم
بيرون آوردند، خدا خيرشون بده.
بي تو در دامن گلزار نخفتم يك شب
كه نه در باديه خار مغيلان بودم
ان شاء الله بتونيم امسال رشد خوبي از نظر فكري و معنوي داشته باشيم.
تو
در آن بيابان، تنها ماندي،
ليکن، اميدوار.
آنها،
با آن همه طلسم قدرت و نيرو، نااميد، بر روي نيزه و شمشير، تکيه ميدادند
تو،
يک مرد،
يک چراغ،
آنها،
مردهها، مدفون ظلمت و تاريکي، نگهبانِ گور خويش.
و تو، پيروزي.
ظلمت، در انتظار پرتو مشعلهاست.
در انتظار شعلهي بيپرواست.
ما بازيچهي شتابها هستيم، مگر هنگامي که از پيش طرحي داشته باشيم و با حساب احتمالات آماده شده باشيم و خط آخر را خوانده باشيم.
در اين هنگام، اين ماييم که چشم به راه حادثهها هستيم و با سازمان و تنظيم خويش به حادثهها نظام دادهايم و سازمان بخشيدهايم.
دلهايي که سازمان گرفتهاند، ديگر بازيچهي حادثهها نميشوند و بحران نميبينند.
مغازهاي که قفسه بندي شده و تنظيم گرديده، جنسهاي زياد آن، به راحتي در دسترس قرار ميگيرند. اما دکههاي درهم و شلوغ که اجناسشان پخش و رها و زير پا افتاده است، دست و پاگير و خستگي زا و وقت کش، هستند.
عشق من بر گل رخسار تو امروزي نيست
دير ساليست كه من بلبل اين بستانم
هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است
عشق بازي دگر و نفس پرستي دگر است
مشتاقهايي هستند که ميسوزند و با صميميت و درد و رنج ميپرسند; چه کنيم که براي خدا باشيم؟
چگونه در خودمان عشق و ايمان بسازيم؟
از کجا و با چه وسيلهاي ميتوانيم حرکتها را و محرکها را کنترل کنيم؟
و از راه نزديک به مقصد برسيم؟
اينها خيال ميکنند که بايد در خودشان عشقي بسازند و يا حرکتي ايجاد کنند، غافل از اينکه اين همه را دارند. تمامي وجودشان سوز و شور است. تمامي وجودشان حرکت است. مگر از صبح تا شام بيکار هستند؟ و مگر اين همه رنج و کار، بدون عشق و نيرويي جوشنده، امکان دارد؟
ما عاشق آفريده شدهايم و نه تنها عشق، که حرکت را، که فعاليت را با خود داريم.
ما عاشق آفريده شدهايم.
عشق را داريم، ولي معشوقهامان را انتخاب ميکنيم. عشق هميشه هست، آنچه که جابجا ميشود معشوقها و محبوبها هستند. در فاصلهي تولد تا مرگ، عشق هميشه جاري است و حرکت هميشه برپاست. ما نميتوانيم از آنها جدا شويم که اينها در ساخت ما، در ترکيب ما حضور دارند. ما تنها ميتوانيم خودمان را با معشوقهامان مقايسه کنيم، و ما ميتوانيم معشوقهامان را با يکديگر مقايسه کنيم و با اين دو مقايسه، عشقهامان را رهبري کنيم و معشوقهامان را انتخاب نماييم. ما گذشته از عشق و سوزمان، با فکر و شعور و با سنجش و مقايسه هم همراه هستيم، تا هنگامي که فقط از همان عشق و همان حرکتمان استفاده ميکنيم و تسليم عشق و شورمان هستيم و دنبال هوسمان ميگرديم، ناچار به بحرانها و درگيريهاي دروني مبتلا ميشويم.
هنگامي که رسالت ما، از مرز خودمان و خانه و شهرمان و حتي نسل معاصرمان فراتر رفت و هُديً لِلنّاس را خواستيم و اين وسعت عظيم را در نظر گرفتيم.
و هنگامي که رسالت ما براي اين سطح گسترده، از حد نان و آب و آزادي و عدالت و رفاه و حتي تکامل بالاتر آمد و خواستيم که انسان راهش را بيابد و پس از تکامل در جهت عاليتري راه بيفتد و به رشد برسد و راه و جهتش را ببيند و هدايت شود و رشد بگيرد.
فقط می تونم بگم احساس درونی خوبی دارم
خدا رو شکر.
آينده متعلق به کساني است که زيبايي روياهاي خويش را باور دارند،
من به خورشید اعتقاد دارم,
حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم,
حتی اگر تنها باشم من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد.
دل احمق در دهانش است و دهن دانا در دلش،
دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد خطر و بازی،
او زن را دوست دارد چونکه خطرناکترین بازیچه است.
خوشبختي يگانه چيزي است که مي توان بي آنکه خود داشت به ديگران هديه کرد.
بدتر از بد هم وجود دارد و آن انتظار بد است .
يا علي
جز نقش تو در نظر نيامد ما را
جز کوی تو رهگذر نيامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نيامد ما را
می خواستم از همه دوستانی که نظر مي دهند تشکر کنم وبگویم چه کار کنم تا وبلاگم بیشتر مورد پسند شما قرار بگیره.
ممنون، مولانا جلال الدین
دلم تنگه ، دلم تنگه ،
ميون سينه ام جنگه ، همش جنگه همش جنگه..
ديگه كار منو دل تمومه.........................
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد